آرشام مکوندیآرشام مکوندی، تا این لحظه: 16 سال و 4 روز سن داره

شکوه لحظه های زندگی

خلاقیت

یکی از بازی های این روزهای ما بازی با پفک هندی و تکه ای کامواست. که این بازی به افزایش هماهنگی میان چشم و انگشتها کمک می کنه و آرشام کلی از اون استقبال کرده: و وقتی که خسته شده ولی هنوز کارش رو ادامه میده: علت اینکه عسل توی عکسا کلاه سرشه اینه که تازه حمام کرده بود. ...
17 آذر 1392

بارون میاد نم نم

امروز پنچ شنبه 14 آذر 92 هوا ابری شد و کمی بارون بارید و قند عسل گفت باید بریم زیر بارون. من هم که دوست دارم عسل همه پدیده های طبیعی رو تجربه کنه  قبول کردم و درس و مشق رو گذاشتم کنار و دوتایی رفتیم بیرون. آرشام هم خوشحال و خندان: و اما داستان زیبای زیر بالکی و روبالکی که کلی طرفدار پیدا کرده . چند ماه پیش وقتی که مامان بزرگ برای آرشام بالش جدید درست کرد دو تا روبالش براش دوخت که هر وقت یکی رو خواستم بشورم، بالش بدون رو بالشی نباشه. و امااااااااااااااااااااااااااااااااا آرشام طلا روبالش دوم رو هم چارتا می کنه و میذاره تو بالش و به یکی میگه روبالکی و اون یکی هم زیر بالکی     ...
14 آذر 1392

جایزه

هفته گذشته گل پسر با بابابزرگ و مامان بزذگش به نمایشگاه ساختمان رفتند و آرشام یک لیوان سفالی با یک بادبادک جایزه گرفت. حالا بیشتر وقت ها که میخواد شیر بخوره میگه تو لیوانی که جایزه گرفتم شیر بده: و مثل همیشه روزانه کلی نقاشی قشنگ می کشه: و ساخت کاردستی با چسب ماتیکی و کاغذ: ...
9 آذر 1392

فرشته مهربون

 آرشام عسل تا این لحظه ،  3 سال و 1 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 11 دقیقه و 38 ثانیه  سن دارد این روزها اگر ظهرها عسل بخوابه فرشته مهربون براش جایزه میاره از کتاب گرفته تا ماشین و پازل و شکلات و ژله. این هم کتابی که دیروز جایزه گرفته و چکمه هایی که برای بازی زیر باران خریده و عسل منتظر بارش باران لحظه شماری میکنه: و عروسک هایی بزرگتر از خودش: ...
8 آذر 1392

در روستا

پنج شنبه 23 آبان به سمت مسجدسلیمان حرکت کردیم: در بازار مسجدسلیمان: از مسجدسلیمان به طرف روستا حرکت کردیم. ارشیا و دریا از شیراز اومده بودند و بچه ها کلی با هم بازی کردند. مخصوصاً که سه چرخه آرشام رو هم با خودمون برده بودیم. آرشام و ارشیا در خونه بابابزرگ (مامان) در روستا: آرشام با دریا و ارشیا: آرشام در حال سه چرخه سواری در حیاط خونه بابابزرگ (بابا) در روستا: بعد از ناهار روز جمعه هم به طرف اهواز حرکت کردیم. البته آرشام راضی نبود و می گفت مامانی بیایم روستا زندگی کنیم  ...
25 آبان 1392